تبلیغات
کلبه تنهایی من - نشسته ام، تنها.

کلبه تنهایی من

هر جا چراغی روشنه؛از ترس تنها بودنه...ای ترسِ تنهاییه من، اینجا چراغی روشنه

نشسته ام، تنها. از خودم چه پنهان که تنها هم نیستم. تازه کشفش کردم. کنارم بود و از چشمم پنهان، خط می داد و راهنمایی ام می کرد. در همه رفتن ها، باز ماندنها، سقوط ها و سقوط میکنم. مدتهاست. به کدام طرف، نمیدانم و نمی دانم کدام زمین خرد شدن استخوانهایم را خواهد شنید.

لحظه ها ! آدم ها ! آهنگ ها !

لحظه ها ایستاده اند یا من عبورشان را نمی فهمم، می خواهم بدانم کِی بود و کجا که اولینشان بر زندگی ام، بر من، پشت پا زد و گذشت. دستم را به سویش گرفتم یا نه ! و جوابم را چه داد. جوابم را چه دادی ؟ به کدام سو رفتی ؟ رفتی ؟

آدمها، از من چه می خواهید رهگذران در تاریکی ذره های از هم شکافته هزاران سال دورتر. من در تو بودم یا تو ثانیه های مرا زیسته ای. آن آدمک نه! آدم تنه چوبین که دستهایش را از هم گشوده را سالها پیش یا بعد من در رگ رفتم یا اوست که امروز در سبزترینهایم جاری است. آه ! کهن مرد من. کهن مرد من کجایی ؟!

و آهنگها، کدام ساز می نوازدتان که ستونهای من در سماعند. انگشتهای من آن روز که تو را آفرید خود مخلوق که بود ! من ! من همان ذره شکافته ام یا آن ذره شکافت وقتی در دوردست ترین باغ آخرین خاشاک را در لانه ام گذاشتم ؟!