تبلیغات
کلبه تنهایی من - زیبا ترین شعرهای دکترشریعی

کلبه تنهایی من

هر جا چراغی روشنه؛از ترس تنها بودنه...ای ترسِ تنهاییه من، اینجا چراغی روشنه


خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
                      ................................................................
                           .................................................
                                ..................................
                                  

مصدرهای به درد بخور زندگی یک روح/علی شریعتی

 

اینجا اسمان ابی است

 انجا را نمیدانم

اینجا شده پاییز

انجا را نمیدانم

اینجا فقط رنگ است

 انجا را نمیدانم

  اینجا دلی تنگ است

 انجا را نمیدانم

 وقتی بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دچرخه به من بدهدبعد فهمیدم که اینطور فایده ندارد پس دوچرخه ای دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد

هی با خودم فکر میکنم که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضع مان این است و انها در ان سر دنیا عرق می خورندو وضع شان ان است....

نمیدانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

                                  .................................................................

                                           ............................................

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیارمشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را...............


وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...

                   ....................................................

                       ..........................................

                           .............................

بسوزم...

چه امید بندم در ابن زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز
 
 بود کاندرین جمع ناآشنایان
 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
 ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که از ان لبان کام گیرد؟

                             ............................................

                                      ..............................

                                           ....................

 

من هر لحظه ، هماره

شب و روز

همه وقت و همه جا

صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را

که سینه ام را پر می کند ،

و سبوی قلبم را لبریز می کنند ، می شنوم.

و آه !

آه که کسی نمی داند و نمی شنود !

که ” کس ” سر با بالین سینه ی من ندارد.

و هیچ کس ، گوش آشنای این آواره های غیبی را ندارد

که این گوش ها

تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید.

صدای حرف های ناگفته را

آوای نیازهای بنهفته را

و زمزمه ی جویبارهای مرموزی را

که در صحرای روح آدمی روانند

و ترنم صدها ترانه بر لب دارند ،

نمی توانند شنید ،

مگر گوش کسی

اما سر بالین سینه ی من ندارد.

                                           .........................................................................

 

 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .

                          ..............................................

 

 

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام .

عشق به آزادی ، سختی جلن دادن را

بر من هموار می سازد.

عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته است.

آزادی معبود من است.

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.

هر دردی بی درد است.

هر زندانی رهایی است.

هر جهادی آسودگی است.

هر مرگی حیات است.

آخر ، … چه بگویم ؟

من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم.

و حال می خواهم چه کنم ؟

قلب که می زند برای کیست ؟

برای چیست ؟

و صبح که سر بر می کشد برای کیست ؟

برای چیست ؟

رفیقان من ، با من مدارا کنید !

به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید ؟

فراخنای زمین ، سخت تنگ است .

                                  ...........................................