تبلیغات
کلبه تنهایی من - داستان کوتاه تنهایی

کلبه تنهایی من

هر جا چراغی روشنه؛از ترس تنها بودنه...ای ترسِ تنهاییه من، اینجا چراغی روشنه

بود نبود بودگار بود           زمین نبود شدیار بود

در دورترین نقطه ی عالم یک سیاره ی بود که در آن فقط یک فرشتۀ کوچولو زندگی می کرد. این فرشته ی کوچولو جز چندین ستاره ی کوچولو که هر چند تایشان در راستای یک خط کنار هم موازی قرار داشتند ؛ نداشت.

فرشته ی کوچولو ی داستان ما خیلی دلش می خواست که تنها نباشد ولی جز ستاره های کوچولویش چیزی دیگری نداشت . سالهای قبل در این سیاره ی کوچولو، یک فرشته ی دیگری وجود داشت که یک مشعل بزرگ در دست داشت و شبها به ستاره های کوچولو روشنایی می بخشید .شب که می شد او با مشعل بزرگش می رفت و ستاره های کوچولو را روشن می کرد ولی  حالا از آن فرشته خبری نیست . او سالها است که از این سیاره ی کوچولو رفته است و دیگر جایش این فرشته ی کوچولو زندگی می کرد.فرشته ی کوچولو از این که نمی توانست کاری برای عالم بکند خیلی ناراحت بود  همیشه با خودش می گفت ای کاش می توانست که لااقل مثل فرشته ی قدیمی برای این ستاره ها کاری می کرد ؛ ولی اکنون این ستاره ها دیگر به کسی نیاز نداشتند که شبها روشنشان کنند.

در عالم داستان ما در گوشه ی دیگرش یک کره ی دیگری هم وجود داشت که نامش زمین بود در این کره ی خاکی خیلی ها زندگی می کردند .

پیر مرد کَل از چوبهای یک کنده ی درخت برای خود همدمی می ساخت ، زیرا که او بسیار تنها بود و خیلی هم آروز داشت که یک پسری داشته باشد تا بتواند او را به مدرسه بفرستد و مانند دیگران زندگی کند

ساخت این آدمک چوبی سالها طول کشید که بلاخره در یک شب زمستانی کار این ادمک چوبی به پایان رسید.آن شبی بود که برف زیاد می بارید و پیرمرد کل هم خیلی خسته و مریض بود و با هر چکش زدن سرفه می کرد .بله این شب پایان عمر پیرمرد کل و شب شروع زندگی پیناکیو بود. پیرمرد پیر با تراش کردن آخرین تراشه روی بدن پیناکیو از این دنیا خدا حافظی می کرد و کم کم به سوی دنیای دیگر قصد مسافرت داشت. این شب وحشتناک و طولانی بلاخره به پایان رسید .

صبح وقتی که مردم برای دفن کردن پیرمرد به خانه ی ا و امده بودند کودک چوبی کوچولو داشت میان برفها بازی می کرد. او نمی دانست که پیر مرد کل کی بوده و برای او چه کرده است . تمام زندگی و لذت  او بازی میان برفها بود.

مدتها گذشت کودک چوبی تنها بود و در ضمن از این دنیا هیچ جایی را هم ندیده بود. فکر می کرد که دنیا  فقط کوچه آنهاست و دیگه جای دیگری وجود ندارد.

همسایه کناری او روباه مکار نام داشت .پیناکیو از دست روباه مکار خیلی دلخور بود زیرا زمانی هنگام غروب روی صندلی پدر پیرش می نشست و غروب خورشید  را نگاه می کرد؛ ولی حالا روباه مکار خانه اش را آنقدر بالا برده بود که دیگر پیناکیو نمی توانست خورشید بعد از ظهر را ببیند.این قضیه را چند بار پیناکیو به او گفته بود . ولی روباه مکار هر بار برای پیناکیو بیسکویت و پفک راهی می کرد و او را راضی می کرد.و می گفت بیا بخور و بدان زندگی یعنی چه؟

یک روز پینا کیو تصمیم گرفت که با روباه مکار دوست شود و طریقه پولدار شدن و زندگی را از او یاد بگیرد.لذا بالای دیوار رفت و روباه مکار را صدا زد.روباه مکار که خیلی کالاهای پاک به تن داشت به ا و نگاه کرد و گفت چه می گویی آدمک ؟پیناکیو که خیلی ساده و رو راست بود به او گفت  : من می خواهم که مانند شما پولدار شوم اگر ممکن است راهش را به من یاد بدهید .روباه مکار که خیلی هم مهربان به نظر می رسید گفت آفرین بچه ی خوب . آروزی من این است که همسایه گان من مانند من پولدار و با تمدن و فرهنگ باشند و.......

پیناکیوی بیچاره هیچ از حرفهای روباه را بجز کلمه ی پولدار شدن را نفهمید و توی ذهن خود روزی را تصور می کرد که مانند روباه  مکار بپوشد و مانند او بخورد و پول داشته باشد.

روباه مکار به پیناکیو گفت ببین پسرم تمام دارایی من از این چاه است که داخل حیاط من است. و رفت و چاهش را نشان داد. بله او راست می گفت او در خانه اش یک چاه نفت داشت که تمام مخارج زندگی اش را تامین می کرد . پیناکیو از او راه چاره خواست .

روباه پیر به او گفت که باید اول یک چاه بکند و داخل آن مقداری زیادی پول دفن کند و بعد از چهل روز دیگر دوباره از چاه سر بزند در آن صورت چاه نفت خواهد داشت. ولی پیناکیو که پولی نداشت تا در چاه دفن کند .

روباه مکار به پیناکیو پیشنهاد کرد که سه چهارم زمینش را بفروشد به روباه مکار تا بتواند با پولی که بدست می آورد یک چاه بکند و بقیه ی پولهایش را برای ایجاد چاه نفت در آن چاه دفن کند.

بله پیناکیوی ساده دل حرفهای روباه را باور کرد و خلاصه این کار را کرد ولی همانطوری که شما هم می دانید هیچ نتیجه ی جز اینکه بیشتر ملک بابای پیرش را از دست داد چیزی عایدش نشد.پیناکیو سرگردان و ناامید در گوشه ای از خانه ی پیر کل که برایش مانده بود زندگی می کرد که ناگاه یک سوسک سیاه و پیری آمد نزد  او و  گفت که : پسرم من دوست پدر پیر تو بودم اگر می خواهی که پدر پیرت را از خود خوشنود کنی سعی کن که درس بخوانی و آدم مفیدی برای خودت باشی .

آدمک چوبی حرفهای سوسک سیاه پیر را قبول کرد و شبها می ماند کنار سوسک سیاه و پیر که از او درس خواندن و نوشتن یاد بگیرد.

مدتها از این داستان گذشت هر روز وقتی که پیناکیو به خانه ی بزرگ روباه نگاه می کرد جیگرش خون می شد و می گفت کاش بازی نمی خورد و خانه اش را حفظ می کرد.در این فکر بود که ناگاه همسایه دیگرش که گربه نره نام داشت پیش پیناکیو آمد و گفت که او را هم بازی داده است و خانه اش را گرفته است و حالا جز جای کوچکی چیزی برای او نمانده است که فقط بتواند در آن زندگی کند. خلاصه به پیناکیو پیشنهاد کردکه از روباه  مکار انتقام بگیرد . او به پیناکیو قول داد که اگه همان قسمتی که از خانه برای پیناکیو مانده است را به او بدهند او می  تواند بقیه ی خانه را برای پیناکیو پس بگیرد.پیناکیوی ساده هم حرفها او را قبول کرد ؛ غافل از اینکه دست این دو جانور در یک کاسه بودند

خلاصه چیزی نگذشته بودکه گربه نره ادعا ی زمین کرد و با مدارک بقیه  ی خانه ی پیناکیو را از او گرفت.پیناکیو بد بخت از در رانده و از راه مانده مانده بود که چکار کند . بیچاره برای امرار معاش و زندگی مجبور بود روزها در خانه ی روباه مکار برود و کار کند درخانه ی که یک زمانی از خودش بوده است تا او مقداری پوفک و بیسکویت به او بدهند .

شبها را هم کنار سوسک سیاه پیر می خوبید .او دیگر صمیم گرفته بود که کار کند و از این راه پولی بدست بیارد که بتواند خانه و زمین پدرش را باز پس بخرد.

ولی روباه مکار و گربه نره بازهم به پولهای او چشم طمع دوخته و دست از سر و بر نمی داشتند

کار به جایی رسید که شب گربه نره موشهای سیاه وپشمالو را به خانه ی سوسک سیاه و پیر روان کرد. در این گیرو دار سوسک سیاه پیر گشته می شود و باز  پیناکیوی بیچاره تنها و بیکس می ماند.

موشهای سیاه و پشمالو به بدن نحیف و لاغر چوبی پیناکیو هم رحم نکرده بلکه چوبهای پاهای و اعضای او را هم جویدند.

از این طرف فرشته ی مهربان و مسافر کوچولوی داستان بی سرو ته ما به نزدیکی های خانه ی پیناکیو رسیده بود.

فرشته ی مهربان جویای احوال پیناکیو شده و خواست که به او کمکی کرده باشد. نزد پیناکیو آمده و شروع به ترمیم کردن قسمتهای بدن او کرد . این در حالی بودکه گربه نره و روباه مکار با پولهای پیناکیو خوشگذارنی می کردند و موشهای سیاه و پشمالو هم از این جنگ غنیمتهای زیادی حاصل کرده بودند.

پیناکیوی بیچاره دیگه قوی و سرحال شده بود که خواست به کمک فرشته ی مهربان روش زندگی را یاد بگیرد و خانه و اموال پدر پیرش را پس گیرد.

خلاصه پیناکیو و فرشته ی مهربان به هر روشی بود خانه را از روباه مکار پس گرفتند. و سعی کردند که سکوی بسازند تا باز هم بتوانند از روی خانه ی روباه مکار باز هم بتوانند غروب زیبای خورشید را ببینند.

حالا مجبورم که داستان را یه جورایی جمع کنم چون می بینم که زیاد فرصت و جا ندارم

خلاصه پیناکیو از فرشته ی مهربان خیلی چیز ها را یاد گرفت . و یک روز که از خواب بیدار می شد دید که دیگر یک آدمک چوبی نیست بلکه یک پسر زیبا و توپل انسان شده است . خوشحال شد و رفت که این خبر را به فرشته ی مهربان بگوید. با کمال تعجب دید که فرشته ی مهربان از خانه ی او رفته است و تمام کارهای که پدر پیرش درست کرده بودند از تمام مجسمه های قیمتی را هم همراه خود برده است

حالا مشکلات پیناکیو بیشتر از زمانهای قدیم شده بود چون حالا او دیگر انسان شده بود و نیاز به خیلی چیزها داشت

از جمله به یک جامعه ی دموکراسی و لباس و غذای مناسب و غیره . این درحالی بود که فرشته ی مهربانش او را تنها گذاشته بود و تمام هویت های پیشینه او را و یادگارهای پدری ا ش را همراه خود برده بود

او دانست که فرشته از روی دلسوزی  این کار را درحق او نکرده است بلکه او می خواسته تا تنهایی هایش را در سیاره  اش همراه دست ساخته ها و هویت پیناکیو که از خانه او به سرقت برده است سپری کند .

فرشته مهربان خوشحال در سیاره ی کوچولوی خودش با تمام چیزهای که آرزوی داشتنش را داشت زندگی می کرد . درحالیکه پیناکیو باز دست بازیچه ی گربه نره و روباه مکار و موشهای سیاه پشمالو و پفک و بیسکویت بود

این داستان تا زمانی که زمان وجود دارد ادامه دارد